منِ نامرئی
امروز دیر تر از هر روز دیگه بیدار شدم. یعنی حدود شش و بیست دقیقه ی صبح. شاید این ساعت برای خونوادم و حتی ممکنه برای شما معادل سحرخیزی باشه ولی برا من یک " دیر بیدار شدن " شرم آوره. اما نکته ی مثبتی که وجود داره اینه که دقیقاً میدونم چه چیزی باعث شد اینقدر دیر بیدار بشم. همینکه چشامو باز کردم و ساعت رو نگاه کردم اولین چیزی که یادم اومد " نماز و ورزش از دست رفته ست. " بلافاصله بلند شدم. تا خودمو رسوندم به در هال صداهای توی سرم هم بیدار شدند و غوغای بی رحمانه ای علیه من شروع شد. چون اون صداها هم میدونن چه چیزی باعث شد صدای آلارم گوشی رو نشنوم. تا ساعت هفت مردد بودم که ورزش امروزم رو برم انجام بدم یا نه ؟ هوا گرم، شرجی خفه کننده، آفتاب به یک سوم آسمون رسیده بود. صداهای توی سرم میگفتند " دیگه تموم شد. حلقه ی ورزشت شکست دیگه دوباره میخوابی. بعیده دوباره بتونی هر صبح بری ورزش. " اما؛ اونا من رو نمیشناسن. خوشبختانه اونقد تنهام که همین نیم ساعت 45 دقیقه ورزش صبح یکی از همصحبتهام شده. و اگه عزمم رو برای چیزی مثل سلامتی و تناسب اندام جزم کنم هیچ کسی نمیتونه جلومو بگیره. بلند شدم و علیرغم خرابی برنامه و هوایی که به شدت گرم شده حتی بیشتر از دیروز و پریروز ورزش کردم و برگشتم خونه. حالا پیشونیم آفتاب سوختگی پیدا کرده ولی هروقت بهش دست بزنم حس خوبی میگیرم. چون ولش نکردم.
حالا داره نه و نیم صبح میشه و هنوز هیچکدوم از درسای امروزمو پیش نبردم. یه خرده ناراحتی و حس افسردگی گرفتم امروز که بازهم میدونم دلیلش چیه و میدونم ریشه ش در کجاست. اما بیخیال ناراحتی ها که دردی رو دوا نمیکنن. نهایت کاری که در این روستای بی امکانات میتونم برای پیشرفت خودم بکنم اینه که رابطه م با خدا رو هر روز بهتر و نزدیکتر کنم و برای کنکور بخونم و چیزهایی مثل برنامه نویسی رباتیک رو خود آموز و در خونه یاد بگیرم.
ببینم تو خودتو در این وضعیت بزار که مثلاً بعد شش هفت ساعت کار و درس و تلاش گوشیت رو باز میکنی و یهو میبینی که هیچ نوتیفی برات نیومده. چه حسی میگیری ؟ ناراحت میشی ؟ چرا باید ناراحت بشی ؟ نمیدونم من درکت نمیکنم. من که این احساس بهم دست میده که
" من نامرئی شدم. و در خفا دارم رشد میکنم. "
و این یکی از زیباترین حس هایی هست که یک جنگجوی بی احساس تجربشون میکنه.