هرس سیناپسی - مسیر تا پزشکی - اتفاق جالب دیروز
فعالیت هرس سیناپسی من، در موازات با پیش بردن چند پروژه ی بلند مدت و درس ( پ.ن 1 ) حتی بیشتر هم شده. کار خوبیه. انرژیمو هدر نمیدم واسه روابط و آدمهایی که هیچ ربطی به من ندارن. یا حتی اگرم به من ربط داشته باشن تأثیر مُثبتی روی آینده م ندارن. یه مشت آدم غرغروی ترسو و البته از خود راضی و با اعتماد به نفس که من نمیدونم اینا چطور... بیخیال. آدما انرژیتو میدزدن. با حرف زدن بیش از حد و بی مورد. با انتظار بی جا. با هماهنگی برای کارهایی که میتونی تنهایی انجامشون بدی. و نه فقط اینا. نه. بلکه ممکنه با دیدن پیشرفتت هم انرژیتو بدزدن. با چشم زخم. با حسادت. با حرفهایی که برا ناامید کردن یا خسته کردنت میگن. انرژی گرانبهاست. اینو کسی میفهمه که طعم بیخوابی طولانی مدت رو کشیده. ( پ.ن 2 ) برای من پنج دقیقه حرف زدن مهلکه. خسته میشم. خوابالود میشم. چشام کم سو میشن. من اصن آدم اجتماعات بی مورد نیستم. این یک و دو اینکه اساساً هم بخاطر بیخوابی، و به خاطر خستگی ذهنی و اصلاً ذات وجودم آدمی ام که بر پایه ی قهوه زنده م. علی کل حال. همچنان دارم خودآگاه و ناخودآگاه بعضی آدما رو در زندگیم کمرنگ میکنم ( هرچند افراد زیادی نموندن واقعاً اگه خونواده رو فاکتور بگیریم کلاً کمتر از تعداد انگشتای دستن ). بعضی دیگه رو کنار میزنم و بعضیا رو کلاً دارم حذف میکنم. چیه بابا انرژیتو نگه دار بهینه زندگی کن. والا.
راستی یه اتفاق جالب. دیروز سه نفر از من مشاوره ی پزشکی گرفتن. دو نفرشون راجب علم اعصاب بود که نتونستم زیاد کمکشون کنم. اولی یه مرد از " المملكة العربية السعودية " بود. فکر میکردم من دکتر اعصابم. عوارض وحشتناکشو به من گفت و بیچاره چهار ماهه داره باشون دست و پنجه نرم میکنه خیلی ناراحت کننده ست. بهش گفتم برو ام آر آی بگیر از ستون مهره ها و نخاعت، و گردنت و مغزت. ( تو عربی به ام آر آی میگیم " رَنين " ) گفت هر دکتری رفتم همینو بهم گفت و عکسام سالمن. بهش گفتم از هورمونات آزمایش بگیر. گفت گرفتم و میگن سالمه. آخر بهش نگفتم من دکتر نیستم گفتمش که من هنوز دانشجو ام پس نمیتونم کمک چندانی به تو بکنم. بعدیش یه دختر بود از ترکیه البته سوری بود فک کنم. بازم عربه مث خودم. اونم عوارضی شبیه مرد قبلی داره البته نه اونقد. این دختره بیشتر درد و احساس برق گرفتگی تو پشت زانوش داره درحالیکه اون مرد بیحسی و کرختی و گز گز تو پاهاش داره که به شدت محتمل تومور نخاعیه اما نمیدونم چطور رَنین سالم نشونش میده. خلاصه که به دختره گفتم رَنین گفت تقریباً از تمام بدنم رَنین گرفتم. بهش گفتم هورمونی گفت مشکلی ندارم به جز افزایش کورتیزول که طبیعتاً به خاطر داروئه. بهش گفتم عروقی دیده میشه پشت زانوت ؟ میگه نه. گفت دکتر اعصاب رفتم میگه نمیدونم مشکلت چیه بلد نیستم :| خلاصه که بهش پیشنهاد دادم فقط تو ترکیه دنبال دکتر نره و بره کشواری دیگه. یاد اونموقع افتادم که درن رو از نخاعم کشیدن بیرون و من دردشو نه تو ستون مهره ها، نه تو کمر، بلکه تو زانوم حس کردم. دقیقاً یه صاعقه برق از زانوم رد شد. و سومی که تونستم کمکش کنم یه دختر از بغداد بود. که به من گفت مادرش سرطان سینه داره که به مغزش منتشر شده بیچاره. حالا میخوان ازش پت اسکن بگیرن " تو عربی بهش میگیم بتسكان " وقتی اول پیامشو خوندم چون اولین باره به این اسم با عربی برمیخورم نفهمیدم چیه. چند ثانیه بعد مغزم سرطان رو به بتسکان ربط داد و فهمیدم که پت اسکن هست منظورش. خلاصه که سوالش این بود که میتونن مادرشو قبل پت اسکن بیهوش کنن ؟ بهش گفتم نیازی نداره پت اسکن بدون درده. گفتش که آره ولی چون نباید مدت زیادی حرکت کنه و نمیتونه حقیقتاً. بهش گفتم پس آره مشکلی نیست اگه بیهوشش کنن قبلش با یه متخصص بیهوشی هماهنگ کنید به مرکز تصویربرداری هم اطلاع بدین که قراره بیهوش بشه و همین. بعد اتمام پت اسکن هم چون جرعه ی پایینیه با یه دارو زود بیدار میشه.
حقیقتاً اولین باره داره همچین اتفاقی برام میفته صبح بیدار شدم دیدم سه نفر کاملاً رندوم به من پیام دادن و از من مشاوره ی پزشکی گرفتن ( اسم اینستاگرامم بی أثر نبود. ) دوتای اولی که نتونستم کمکی بهشون بکنم به من یاد دادن مسیری که دارم توش میرم قرار نیست آسون باشه. و یه جورایی اون جمله ی معروف کادر درمان رو لمس کردم که میگه " دفعه ی اول همیشه سخت ترینه " و من اینا رو خیلی ارجاع دادم به پزشک گفتم که برو فلان تخصص اینا و نه تشخیص بهشون دادم و نه درمان. فقط در حد دانسته هام مشاوره دادم بشون و البته که دانسته هام هم زیادن نسبت به 80 90 درصد جامعه و هم اینکه بیشترشون رو خودم با پوست و گوشت استخونم تو بدن خودم لمسشون کردم.
پ.ن 1 : البته سرعتم پایینه
پ.ن 2 : اینقد بی خوابی کشیدم که دیگه بدنم نیم ساعت بعد ناهار دوباره ضعف میکنه. دقیقاً به موازات همین اتفاق ذهنم هم تعطیل میشه. جریان چیه ؟ یه مشکل بدنی ؟ افت فشار ؟ ( اخیراً فشارمم میفته بدجورم میفته ولی... تقصیر خودم نیست. ) به خاطر بیهوشی یازده ساعته ست ؟ فکر نکنم. به خاطر بیخوابی طولانی مدتیه که در یک سال اخیر داشتم.