بِسمِ الله الَّذي لا يَضُرُ مَعَ اسمِهِ شَيء

حارث؛ نگام کن... اینجا رو نگا کن. میبینی ؟ میبینی چطور تو دل افسردگی مزمن، تو دل اضطراب، تو دل فقر و مقایسه، تو دل خشم و نفرت و سیاهی ها و هزار بدبختی دیگر... بعد سقوط جسمی و روانی، بعد چهار عمل جراحی، بعد از دست دادن حتی چهره ت، حتی خوابت، و حتی بعد از دست دادن تنهایی ت؛ دوباره داری سعی میکنی به زندگی برگردی ؟ میبینی ؟ اینکه داری سعی میکنی به زندگی برگردی یه نشونه ست از اینکه تو کاملاً نمردی. قلبت هنوز یه لرزش خفیفی داشت. نه ضربان. لرزش خیلی خفیف. شاید آخرین لحظات ونتریکولار فیبریلشین بود که دوباره جان گرفتی. که دوباره سعی کردی زنده بمونی. و چه بهونه ای بهتر از پزشک شدن برای زنده موندن داری ؟ یاد داریوش افتادم اونجا که میگه " برای زنده بودن، دلیل آخرین باش "

حارث؛ میبینی چطور خدا تو رو تو دل اون مجزره، تو دل اون قتلگاه به مسیر زندگی برگردوندت ؟ یهو برت گردودند به مسیر تا پزشکی ؟

امروز روز 26م مسیر تا پزشکی هست. قبل روز اول این 26 روز آخرین باری که برا کنکور درس خونده بودم قبل شنیدن یه خبری بود. بعد شنیدن اون خبر دو ماه تو شوک واقعی بودم. ماه اول رو که هیچ اصن... دو هفته ی اولشو حرف نمیتونستم بزنم. بعدشم شش ماه افسردگی پنهان. که منجر شد به چی ؟ منجر شد به تصمیمات غلط، فرار از واقعیت های غلط، تخلیه ی خشم های غلط و آخر... سقوط. بعد اون سقوط هم دقیقاً یک سال کاملاً تعطیل بودم. کاملاً تعطیل. ولی چی ؟ آیا اینها باعث میشن من به هدفام نرسم ؟ فععععک نکنم. ضمناً، من خدا رو دارم. اونایی هم که تو دوران خام بودنم گولم زدن و از احساساتم سوءاستفاده کردن بی جواب نمیمونن. من که میتونم به یه بیماری فلجی مبتلاش کنم که تا آخر عمرش تو عذاب باشه. زیر خودش... ای... ولش. ولی این شبها میگم " حَسبي الله وَ نِعمَ الوَكيل " که خدا کاری باشون میکنه، هر کی ببینه بگه کاش خودت انتقامتو ازش میگرفتی.

چرا هروقت یه خبر خوب میگم پشت بندش حرفای ناراحت کننده میزنم ؟ شاید ناخودآگاهم به این الگو عادت کرده باشه. ولی کم کم همه چی درست میشه ان شاءالله. هنوز راهی برای خیلی پولدار شدن پیدا نکردم ولی معتقدم این درس خوندنا و ( یه سری فعالیت های خیلی خیلی مهم دیگه که نمیتونم بگم حقیقتاً ) بلاخره راهشو جلو پاهام میزاره. منم دریغ نمیکنم ان شاءالله. راستی یه چیزی هم بگم. آمار این 26 روز اینطور بود که ده روز اول رو اسمش گذاشته بودم فاز اول. هدف فقط این بود که دوباره بتونم لای کتاب رو باز کنم. یعنی تو اون ده روز بزرگترین تایم مطالعه م 50 دقیقه بود. روزهایی بود که فقط ده دقیقه مطالعه داشتم اونم به زور. فقط برای اینکه مغزم و ذهنم دوباره روی ریل درس خوندن بیفته. بعد اون ده روز فاز دوم شروع شد. که برنامه ای پانزده روزه ست و هدفش این بود که ساعت مطالعه رو ببرم بالا، تمرکز بیشتر کنم، درسا رو مرتب تر بخونم و یاد بگیرم دوباره برنامه ریزی کنم برا درسام و البته درس خوندن بخشی از زندگی روزانه م بشه. در فاز دوم از روزی ده دقیقه رسیدم به چهار ساعت و چهار ساعت و بیست دقیقه حتی. و این اعداد و ارقام رو وقتی روز اول شروع کردم حتی نمیتونستم تصور کنم. یعنی آخه مگه میشه بعد اون همه اتفاق و این همه فاصله و با این روح و بدن خسته ؟ ولی خب شد. و فاز دوم همین دیشب با موفقیت تمام شد. و امروز روز 26م اولین روز فاز سوم بود. فاز سومی که رسماً ورود به میدان نبرده. رسماً مطالعه کنکوریه و از اینجا به بعد دیگه باید کم کم خودمو یه کنکوری بدونم هرچند کنکورم خیلی وقت دیگه ست. یه رکورد شکنی خیلی خوبی داشتم هم امروز و فاصله م با پنج ساعت فقط بیست دقیقه شد. البته از منِ بیست ساله با این همه خستگی روحی و ... نمیشه انتظار 8 ساعت مطالعه ی روزانه داشت. و با 6 ساعت فک کنم کارم جمع بشه. حالا ببینیم تا اونموقع چی میشه.

دعا کنید موفق بشم.