قسمت سوم از سری محاکمه ی یک بی گناه و دوم از سری شیطان

جنایت و مکافات ~ بازم حاجی قبل اذان صبح بهم پرید :) به لبخندای سردم از سر خجالت و شرمندگی نگاه نکنید. باز هم حرفایی زد که فقط تونستم به افق خیره بشم و خفه بمونم. هیچکی با بچه ش اینکارو نمیکنه. به خیال خودشون دارن تربیتم میکنن. ولی دارن وحشی ترم میکنن. هر بار این حرفا رو بهم میزنه برای گناه کردن تشنه تر میشم. مغزم بیشتر درگیر فکر به این روابط میمونه. بیشتر از مذهبی بودن متنفر میشم. بهونه های بیشتری برا گاییدن جنده ها دستم میدن. ولی نمیفهمن. آره؛ به خیال خودشون دارن تربیتم میکنن. تربیت یک جوان با بیست سال سن شناسنامه ای و پنجاه سال سن روحی روانی.

یک بار جنایت کردم. ۱۰ ماهه که زیر بمباران عذابم. آیا تقاص کارمو پس ندادم ؟ آیا اون سقوط کافی نبود ؟ آیا اینکه یه چشمم کور شد کافی نبود که بویاییم رو هم ازم گرفتید ؟ آیا این دو باهم کافی نبود که آزادی نسبیم رو ازم گرفتید ؟ آیا همه ی اینها با هم کافی نبود که دوباره خوابوندینم تو بیمارستان و اونقد زجرم دادین زجرم دادین تا ده ها غریبه صدای داد و ناله هامو بشنوه ؟ دیوارهای بخش هنوز دارن ناله هامو تکرار میکنن. چند بار باید تقاص پس بدم ؟ همه ی اونها کافی نبود ؟ چرا باید جن زده بشم ؟ یا شایدم توهم و هذیان گرفتم.

دارم میگم فقط تقصیر من نیست. تقصیر اصلی گردن اون ن قحبه ست. ولی چی ؟ بابت ماجرای ن هم هر از گاهی سرزنش میشم. نه فقط ماجرای ن دخیل بوده در این تصمیم گیری نه، بلکه اوضاعی مالی جنابعالی ( حاجی ) هم که کلی فشار آورده بهم نیز مقصره. تنهایی مفرط واقعی نیز مقصره. نبود آدم امن نیز مقصره. و البته سهم کوچیک تقصیر هم گردن شهوت، کنجکاوی و طبع بسیار گرم منه.

گاهی قتل بهترین و تمیزترین راه حله. دقت کنید گاهی، نه همیشه.

قسمت اول از سری محاکمه ی یک بی گناه

کیرم تو جوونیم... .