اوضاع غیر طبیعی 2

تو خونه تنهای تنها باشی و ناگهان یک نفر تو اتاق ته خونه عطسه کنه چه واکنشی نشون میدی ؟ این اتفاقات برای من عجیب نیست. مخصوصاً بعد اینکه یک عمر با دوستان از ما کمترون دست و پنجه نرم کرده و هنوز میکنم. و همچنین مخصوصاً بعد اینکه مقابل خونمون رسماً یه دشته یا شایدم باید بهش گفت بیابون. این اتفاقها قبلاً برای من نمی افتاد ( به جز مورد سرپرست خوابگاه که بهش مشکوکم ) ولی بعد اون سقوط انگار دریچه ای از عالم تحتانی به دنیای من باز شد. اون خوابها 90 درصدشون بعد اینکه رفتم دعانویس قطع شدن اما هنوز هر از گاهی دوستان از ما کمترون تو خوابم میان و حسابی اذیتم میکنن. بماند خواب های قبلی که کلی راجبشون حرف زده بودم تو پست های قدیمی تر اما؛ دفعه ی آخر چند روز پیش با چشمانی غیر طبیعی بزرگ و از حدقه بیرون زده و زرد به من خیره شده بودند. بعد اون شبی که احساس کردم یه نفر نامرئی روی سینه م نشسته و سنگینی میکنه و یه دختر ناشناس همزمان به مادرم گفته " بیا؛ بیا... " این اتفاقات ملموس تر شدن. قبلاً فقط من میدیدم و میشنیدمشون الآن بقیه هم دارن کم کم بهشون واکنش نشون میدن و اون صدای عطسه :) ... بیخیال خیلی پراکنده حرف زدم چون وقت ندارم و میخوام برم. کمنت بزارین اینقد کم حرف نباشین. راستی واکنشم به اون عطسه چیزی نبود جز اینکه سر جای خودم موندم. بهش توجهی نکردم. یکم قرآن پخش کردم و تمام.

موبایل

پست قبلی رو بخون... دیشو نزدیک دو ساعت تو خونه تنها نشستم با همین اوضاع... البته برا من عجیب نیست... من قبلاً در راهروهای تاریک و متروکه ی پشت ساختمون خوابگاه ها مینشستم تلفنی حرف میزدم تنها... هیچ عبا و ترسی هم نداشتم... اما اتفاقایی افتاد و چیزایی دیدم و البته پی تی اس دی باعث شد کمی حساس تر بشم این مدت.

از عید تا الآن دارم پول جمع میکنم که یه گوشی بخرم :) نگا کن... عیدی که امسال دادن رو تا الآن استفاده نکردم. خوابوندمش تو یه حسابی. بعد چند بار هدیه و اینا دادن بازم تو همون حساب خوابوندم. بخش بزرگی از حقوق کوچولوم رو هر ماه میخوابوندم تو همون حساب و هنوز بعد چهار ماه مقدار این پولا به یه گوشی قابل اطمینان نرسیده... من که نمیخوام شیائومی بخرم. دلمم اصلاً با سری آ سامسونگ نیست. میخوام یه گوشی دستم بگیرم که اگه یادم بیاد چقد براش پول دادم متأسف نشم. مهمترین فاکتور برای من دوربینه البته... حالا شاید ماه بعد اگه روی این پولام یه وام کوچولو بهم بدن بتونم اون گوشیه رو بخرم ( دس دو ولی تمیزن ) حرف از دست دوم شد. مادرم اون روز ازم پرسید تا حالا اصلاً گوشی ای دستت گرفتی که خودت آنباکسش کرده باشی ؟ گفتم فقط اولین گوشیم که اونموقع راهنمایی بودم فک کنم. بعدش همش یا بابام یا داداش کوچکترم گوشیشو عوض میکرد قبلیه رو میداد به من... چند ماه پیش و در اوج افسردگی با خودم گفتم شاید اگه یه وسیله ی نو بخرم خودم آنباکسش کنم یه ذره خوشحال بشم. یه ذره فقط... گفتم میخوام گوشی بخرم... آقا پول جمع کردیم اینا قرار بود گوشیو قسطی بخرم. یه نفر اوکی کرد قرار بود عصر برم گوشیو بردارم که بووووممم جنگ شد و طرف کنسل کرد.

من اگه بخش بزرگی از حقوقم هر ماه خدمت خانواده نمیره شاید همین ماه میتونستم گوشی بخرم. راستش نمیدونم... وقتی هجده ساله شدم رفیقم چهار روز بعد هجده ساله شد. چهار روز بعدش رفت گواهینامه گرفت... من چی ؟ پول نداشتم برا گواهینامه. صبر کردم سال بعد... سال بعد قیمتش رفت بالاتر بازم نتونستم گواهینامه بگیرم به خاطر پولش. امسال چی ؟ امسال دیگه چشام سالم نیستن. دنبال یه آشنا میگردم بتونه فقط تست بیناییمو سالم رد کنه... نمیخوام گواهینامه م ناقص باشه. که ظاهراً تا الآن همچین آشنایی پیدا نشده. و دیگه میخوام این پولا رو بدم برا گوشی.

بیخیال همه ی اینا... تم وبلاگ رو عوض کردم گذاشتم مث وبلاگ اولی و اصلی خودم... به ادمین بلاگفا هم ایمیل زدم پستای وبلاگ اصلیه رو منتقل کنه اینجا... امیدوارم بشه هرچند... دوسشون ندارم. اون نسخه ی خام و بچگانه ی خودمو دوس ندارم. اون نسخه هنوز ندانسته عاشق یه هر.زه بود.

یه مدتیه همش تو خواب آدم میکشم. اونایی که تو جریان رمانم هستن فک کردین فقط تو رمان همچین چیزایی میبینم ؟ نه گفتم که 90 درصدش واقعیه... خلاصه که اول خواب دیدم تو یه مغازه ای با دو نفر بحثم شد تفنگو ( هفت تیر ) از جیبم در اوردم بهشون شلیک کردم و کاملاً بیخیال و راحت از مغازه اومدم بیرون. نه عذاب وجدانی نه چیزی... چقد کشتن آدما حال میده :) حالا فک کن یه هر.زه ی تن فروش بکشی که گولت زده بود... دیشو هم خواب دیدم که نمیدونم چه تشکیلات نظامی بودیم اما من یه نفر از تشکیلات خودمونو کشتم. حتماً یه تقصیری داشت که کشتمش. بعد بقیه بهم شک کردن که خودم کشتمش. یه تفنگی بهم دادن خیلی خوشگل بود ولی تیرهاشو میتونن تشخیص بدن ازین جهت اگه کسی کشته بشه با دیدن تیر میتونن بفهمن کار من بوده.

بیخیال کلی چرندیات گفتم. برم بشینم پای درسام.

قسمت چهارم از سری محاکمه ی یک بی گناه

به یک نویسنده جهت استخراج حداقل دو جلد رمان از زندگیم نیازمندم. تضمین میکنم که فروشش از مجموع فروش تمام کتابای داستایوفسکی، کافکا و آلبر کامو بیشتر بشه. هنوز وقتی میخوام بخوابم حس میکنم که حواسشون بهم هست. چون تا بخواد خوابم بره چنان جیغ بلندی تو گوشم میکشن که نه تنها می گُرُخَم بلکه تا بیست دقیقه بعدش تپش قلب و پَنیک و ترس همراهم میمونه و خواب از سرم میپره. تو یه کتابی نوشته بودند "همه چیزش را از دست داده بود، حتی تنهایی را." این جمله دقیقاً شرح حال منه. حتی تنهاییمو هم از دست دادم و افتادم وسط هال خونه. اعضای خونواده در هر رفت و برگشتی براندازم میکنن. حاجی هر از چند گاهی یه چندتا جمله نثار جونم میکنه که تا هفت پشتِ بعد من رو میسوزونه. و من هرکاری کردم بهش بفهمونم که این حرفاش به معنای واقعی کلمه اذیتم میکنه موفق نشدم. لطفاً نویسنده ی رمان زندگیم تو کتابم بنویسه که "جنایتش سه ساعت بیشتر طول نکشید. نه آدمی را کشت و نه ملکی را دزدید. فقط جوانی کرد. آن هم نه از سر بی شرفی و بی شرمی، بلکه از سر نابودی و اجبار. با این حال اما، مکافاتی که برای آن جنایت چند ساعته کشید چیزی شبیه به یک جنگ ترکیبی و تکنیکی جهانی علیه یک کشور بی دفاع بود." ( ادامه ی این نوشته رو در ادامه ی پست بخونید... . )

اما راجب تغییرات جدید در زندگی.. چند روزیه دارم خودمو مجبور میکنم چارچوبایی که در پست قبل گفتم رو رعایت کنم تا کم کم چارچوبای جدی تر زندگیم رو وضع کنم و خودمو از این باتلاق بکشم بیرون. اینقد بدون کامنت گذاشتن رد نشید. یه سرم به چنل تلگرام بزنید. آرشیو پستهای قدیمیم که تو پست ثابت لینکشو گذاشتم هم یه نگاهی بندازید. تا بعد... .

ادامه نوشته

قسمت سوم از سری محاکمه ی یک بی گناه و دوم از سری شیطان

جنایت و مکافات ~ بازم حاجی قبل اذان صبح بهم پرید :) به لبخندای سردم از سر خجالت و شرمندگی نگاه نکنید. باز هم حرفایی زد که فقط تونستم به افق خیره بشم و خفه بمونم. هیچکی با بچه ش اینکارو نمیکنه. به خیال خودشون دارن تربیتم میکنن. ولی دارن وحشی ترم میکنن. هر بار این حرفا رو بهم میزنه برای گناه کردن تشنه تر میشم. مغزم بیشتر درگیر فکر به این روابط میمونه. بیشتر از مذهبی بودن متنفر میشم. بهونه های بیشتری برا گاییدن جنده ها دستم میدن. ولی نمیفهمن. آره؛ به خیال خودشون دارن تربیتم میکنن. تربیت یک جوان با بیست سال سن شناسنامه ای و پنجاه سال سن روحی روانی.

یک بار جنایت کردم. ۱۰ ماهه که زیر بمباران عذابم. آیا تقاص کارمو پس ندادم ؟ آیا اون سقوط کافی نبود ؟ آیا اینکه یه چشمم کور شد کافی نبود که بویاییم رو هم ازم گرفتید ؟ آیا این دو باهم کافی نبود که آزادی نسبیم رو ازم گرفتید ؟ آیا همه ی اینها با هم کافی نبود که دوباره خوابوندینم تو بیمارستان و اونقد زجرم دادین زجرم دادین تا ده ها غریبه صدای داد و ناله هامو بشنوه ؟ دیوارهای بخش هنوز دارن ناله هامو تکرار میکنن. چند بار باید تقاص پس بدم ؟ همه ی اونها کافی نبود ؟ چرا باید جن زده بشم ؟ یا شایدم توهم و هذیان گرفتم.

دارم میگم فقط تقصیر من نیست. تقصیر اصلی گردن اون ن قحبه ست. ولی چی ؟ بابت ماجرای ن هم هر از گاهی سرزنش میشم. نه فقط ماجرای ن دخیل بوده در این تصمیم گیری نه، بلکه اوضاعی مالی جنابعالی ( حاجی ) هم که کلی فشار آورده بهم نیز مقصره. تنهایی مفرط واقعی نیز مقصره. نبود آدم امن نیز مقصره. و البته سهم کوچیک تقصیر هم گردن شهوت، کنجکاوی و طبع بسیار گرم منه.

گاهی قتل بهترین و تمیزترین راه حله. دقت کنید گاهی، نه همیشه.

قسمت دوم از سری من و رسپی های شهر

هشدار : اگه فکر میکنید دونستن بعضی حقایق تصویر من رو در ذهنتون مخدوش میکنه نخونید ک قضاوت نکنید.

تا میام تصمیم بگیرم که دیگه سمت اینکارا نرم و مث قبل به آینده و پول فکر کنم... دختر گوشتی و تنگ و سبزه پیام میده... پیامش چیه ؟ "کل دیروز بهت فکر میکردم دلم برات تنگ شده پس کی میای ؟"... من بدون عامل آتیشم بالاست حالا عامل به این خوبی میاد و... خلاصه کنم شاشید تو تمام تصمیم گیری هام برا ترک اینکار.

و من مطمئنم اگه تا عید مجازی نمیشد از شروع ترم تا الان حداقل اینو سه چهار بار کردم هر بار هم یه شب تا صبح.

امیدوارم ماه رمضان بتونه کمی روحمو ریاضت بده. من که میدونم مقصر اصلی این ماجراها و این تاریکی هایی که در وجودم افتاد کیه. اگه ن وجود نداشت هیچوقت این اتفاقا نمیفتاد. یا حتی اگه وقتی به اون جند&ه گفتم نمیخوام بکنمت کوتاه میومد و ۱۰ دقیقه باهام لختی بحث نمیکرد که باید انجامش بدیم... شاید اصلا این تاریکی ها نمیومد تو وجودم.

اگه عصبی نبودم نمیتوشتم.

قسمت دوم از سری محاکمه ی یک بی گناه.

یعنی نمیفهمی، نمیفهمی، نمیفهمی... تا اینکه برای یه نفر تعریف میکنی که دقیقاً چی شد.. اونجاست که پی میبری از چه جهنمی عبور کردی و البته چقدر آدم پَست و بدی بودی.

حرفهایی پراکنده از ته دل

به چهره ام زیاد دقت نکن؛ گذشته با من مهربون نبوده.

در وهله ای دارم زندگی میکنم که اسمش اینه " اگه مردی دووم بیار."

ناحق ترین جمله ای که به من گفتن ؟ "مقصر اتفاقهای زندگیت خودتی."

فرق هست بین کسی که روی قله به دنیا اومده، و کسی که از دره خودشو به قله میرسونه. حالا چی ؟ دور و ورم پر از آدمای چندش آوری هست که روی قله به دنیا اومدن.

أَمسِك بُقياك، يَكفي ما وَقَعَ مِنك.

جنگ شدید و سختگیرانه ی روانی علیه من در خانه بیش از حد داره طول میکشه

از دایره ی روابط عمومیم در دنیای بیرون اگه بگذرم، از دایره ی روابط عمومی مصاحلت آمیزم در خانه و خانواده فقط خودم و دایره موندیم.

دیروز در راه دعانویس که میرفتیم بابام یه چیزی بهم گفت فقط میتونستم سکوت کنم. واقعاً خفه م کرد. از خجالت حس کردم گونه هام و گوشام داغ شدن. چرا ؟ به خدا بچه های مردم همه کار میکنند. هیچکی هم از گل بهشون کمتر نمیگه. اینم از اینکه چرا در این مدت تمام سعیمو میکنم هیچوقت با پدرم تنها نشم. چون معمولاً با یه حرف سوراخ سوراخم میکنه. گاهی هم به یه حرف بسنده نمیکنه. دیروز با این حرفش فقط تونستم رومو برگردونم و از پشت شیشه ی ماشین به آفتاب نگاه کنم.

منم خیلی بد.. چند مدت پیش تا مرز امتحان مشروب رفتم. فک کنم با اینکاراشونم مشروبی شدنمو سرعت ببخشن.

شب نیست که. کشتارگاهه... !

در جنگم با خود. خوابم که نمیبره. امشب یا میکشیم یا کشته میدیم.

قسمت اول از سری محاکمه ی یک بی گناه

کیرم تو جوونیم... .

پارت یک از سری شیطان

چقدر باید شیطانی و آلوده باشی که شیطان رو تو خواب ببینی ؟ تازه نه فقط ببینیش. بلکه بری سمتش، لپش رو بکشی و بهش بگی "چقدر تو خوبی." مدتهاست در شیطان درونم خیلی بزرگ شده. آنقدر که منو بلیعده. توضیح دادنش سخته ولی... غرق شدم در باتلاق روابط نامشروع و غیرقابل درک.

میتونم سیگار رو جایگزینش کنم ؟ یعنی من اون کارو میکنم نه برای اینکه لاشی ام. لاشی نیستم. ( آدم حسابی هم... بودم ولی الآن دیگه فک نکنم. ) داشتم میگفتم. اون کارو میکنم که از استرس شدید، ترس غیر منطقی، افسردگی، فکر مردن و توهمات برای چند ساعتی رهایی پیدا کنم. نیکوتین میتونه مث س*س منو از این دردها رها کنه ؟

واااای من خیلی مریضم. روانشناسم آروزست.