پست قبلی رو بخون... دیشو نزدیک دو ساعت تو خونه تنها نشستم با همین اوضاع... البته برا من عجیب نیست... من قبلاً در راهروهای تاریک و متروکه ی پشت ساختمون خوابگاه ها مینشستم تلفنی حرف میزدم تنها... هیچ عبا و ترسی هم نداشتم... اما اتفاقایی افتاد و چیزایی دیدم و البته پی تی اس دی باعث شد کمی حساس تر بشم این مدت.
از عید تا الآن دارم پول جمع میکنم که یه گوشی بخرم :) نگا کن... عیدی که امسال دادن رو تا الآن استفاده نکردم. خوابوندمش تو یه حسابی. بعد چند بار هدیه و اینا دادن بازم تو همون حساب خوابوندم. بخش بزرگی از حقوق کوچولوم رو هر ماه میخوابوندم تو همون حساب و هنوز بعد چهار ماه مقدار این پولا به یه گوشی قابل اطمینان نرسیده... من که نمیخوام شیائومی بخرم. دلمم اصلاً با سری آ سامسونگ نیست. میخوام یه گوشی دستم بگیرم که اگه یادم بیاد چقد براش پول دادم متأسف نشم. مهمترین فاکتور برای من دوربینه البته... حالا شاید ماه بعد اگه روی این پولام یه وام کوچولو بهم بدن بتونم اون گوشیه رو بخرم ( دس دو ولی تمیزن ) حرف از دست دوم شد. مادرم اون روز ازم پرسید تا حالا اصلاً گوشی ای دستت گرفتی که خودت آنباکسش کرده باشی ؟ گفتم فقط اولین گوشیم که اونموقع راهنمایی بودم فک کنم. بعدش همش یا بابام یا داداش کوچکترم گوشیشو عوض میکرد قبلیه رو میداد به من... چند ماه پیش و در اوج افسردگی با خودم گفتم شاید اگه یه وسیله ی نو بخرم خودم آنباکسش کنم یه ذره خوشحال بشم. یه ذره فقط... گفتم میخوام گوشی بخرم... آقا پول جمع کردیم اینا قرار بود گوشیو قسطی بخرم. یه نفر اوکی کرد قرار بود عصر برم گوشیو بردارم که بووووممم جنگ شد و طرف کنسل کرد.
من اگه بخش بزرگی از حقوقم هر ماه خدمت خانواده نمیره شاید همین ماه میتونستم گوشی بخرم. راستش نمیدونم... وقتی هجده ساله شدم رفیقم چهار روز بعد هجده ساله شد. چهار روز بعدش رفت گواهینامه گرفت... من چی ؟ پول نداشتم برا گواهینامه. صبر کردم سال بعد... سال بعد قیمتش رفت بالاتر بازم نتونستم گواهینامه بگیرم به خاطر پولش. امسال چی ؟ امسال دیگه چشام سالم نیستن. دنبال یه آشنا میگردم بتونه فقط تست بیناییمو سالم رد کنه... نمیخوام گواهینامه م ناقص باشه. که ظاهراً تا الآن همچین آشنایی پیدا نشده. و دیگه میخوام این پولا رو بدم برا گوشی.
بیخیال همه ی اینا... تم وبلاگ رو عوض کردم گذاشتم مث وبلاگ اولی و اصلی خودم... به ادمین بلاگفا هم ایمیل زدم پستای وبلاگ اصلیه رو منتقل کنه اینجا... امیدوارم بشه هرچند... دوسشون ندارم. اون نسخه ی خام و بچگانه ی خودمو دوس ندارم. اون نسخه هنوز ندانسته عاشق یه هر.زه بود.
یه مدتیه همش تو خواب آدم میکشم. اونایی که تو جریان رمانم هستن فک کردین فقط تو رمان همچین چیزایی میبینم ؟ نه گفتم که 90 درصدش واقعیه... خلاصه که اول خواب دیدم تو یه مغازه ای با دو نفر بحثم شد تفنگو ( هفت تیر ) از جیبم در اوردم بهشون شلیک کردم و کاملاً بیخیال و راحت از مغازه اومدم بیرون. نه عذاب وجدانی نه چیزی... چقد کشتن آدما حال میده :) حالا فک کن یه هر.زه ی تن فروش بکشی که گولت زده بود... دیشو هم خواب دیدم که نمیدونم چه تشکیلات نظامی بودیم اما من یه نفر از تشکیلات خودمونو کشتم. حتماً یه تقصیری داشت که کشتمش. بعد بقیه بهم شک کردن که خودم کشتمش. یه تفنگی بهم دادن خیلی خوشگل بود ولی تیرهاشو میتونن تشخیص بدن ازین جهت اگه کسی کشته بشه با دیدن تیر میتونن بفهمن کار من بوده.
بیخیال کلی چرندیات گفتم. برم بشینم پای درسام.