تقریباً یه هفته از ترم 5 :)
تقریباً یه هفته شده که اومدم خوابگاه :) نمیدونم حوصله م میشه همه چیو تعریف کنم یا نه ولی اول چیزای مهمتر رو میگم. بدبختی اینه که دارم همزمان موزیک گوش میدم و تایپ میکنم و در این حالت هوشم منفی میشه :) علی ای حال. اینجا که اومدم سبک زندگیم خراب شده. و بیشترش در خواب و گوشی سر میشد. دیگه از دیشب تصمیم گرفتم شروع کنم به بهبود دادن. فعلاً از دیشب تا الآن اوضاع سبک زندگی بد نیست و داره بهبود پیدا میکنه. هنوز کتابخونه ی دانشگاه رو باز نکردن آدم بتونه بره اونجا درس بخونه. برنامه ی درستی هم برا از سر گرفتن درسام ندارم. یکم همه چی سخت و به هم ریخته شده. احساس میکنم وقت زیادی ندارم برا کنکور... امشب باید بشینم حسابی راجبش فکر کنم.
من با خونواده م اومدم تا شیراز. چون بابام میخواست چشم خودشو چک کنه. از قضا همون روز دوم هم عمل کرد. خیلی یهویی اتفاق افتاد و تا چند روز تو شوک بودم. یه اتفاق عجیبی تجربه کردم. من که مدتهاست این همه نسبت به پدرم عصبانی بودم و باهاش احساس فاصله ی خیلی زیادی میکردم ولی... وقتی مرخصش کردم و رو ولیچر بردمش تا اسنپ بیاد وقتی تو این حالت ضعف و بی حالی دیدمش، وقتی پدرم رو در موضع ضعیف دیدم و تقریباً هیچکاری نمیتونست بکنه یه چیزی تو عمق وجودم اتفاق افتاد. انگار داشتم از درون خرد میشدم. انگار میخواستم گریه کنم ولی گریه م نمیومد. ینی من خیلی وقته که ته احساس گریه م اینه که یه قلقلکی تو عمق سینه م احساس میکنم و دیگه این احساس بالاتر نمیاد. یعنی به گلوگاه نمیرسه که بغضش خفه م کنه و مُنتِج گریه بشه. خداروشکر عمل بابام خوب بود. فقط الآن رفته سر کار و کارش هم سنگینه، خم و راست شدن داره، بلند کردن اجسام سنگین داره. درحالیکه همه ی اینها تا یه ماه ممنوعن. اگه اونجا بودم میرفتم کمکش. ولی خب نیستم اونجا. امیدوارم به خیر بگذره.
دیروز داشتیم کارهای کارورزی یک رو انجام میدادیم. اول استاد راهنما یه جلسه برامون گذاشت. گفت سعی کنید در منطقه 3 یا 4 مدرسه بگیرید. خب ما اول میخواستیم دوازده نفری تو یه مدرسه بیفتیم. غافل از اینکه از این خبرا نیست. اول رفتیم آموزش و پرورش ناحیه 4... اونجا دو ساعت علاف شدیم و مدرسه ای گیرمون نیومد. برخی از بچه ها گیرشون اومد و ما موندیم. ما 6 7 نفر مونده بودیم که یکیمون هنوز نیومده بود شیراز. اونا هم رفتن یه منطقه دیگه ما موندیم چهار نفری که یکیمون غایبه. مجبور شدیم بریم ناحیه ی 3 شهر. رفتیم آموزش و پرورش اونجا، مسئول انجام کارهای دانشجویان کارورزیِ اونجا یه مَردی بود که آخرای میانسالیش رو سپری میکرد. حوصله ی چندانی هم نداشت. کار دخترا رو خیلی خوب راه مینداخت ولی وقتی ما سه تا رو دید اصلاً با ما حال نکرد. اون دو نفری که با من بودن قشنگ گشادی ماتحتشون از چهره شون معلوم بود. بهش گفتن یه جای نزدیک به ما بدین و اینا... حاجی اینو که بهش گفتن دیگه بدتر شد. تیکه انداخت به ما. جلو کلی دختر و کلی آدم دیگه. یه کلمه هم گفت که سه تامون تا الآن داریم دنبال معنیش میگردیم پیدا نکردیم. 😂خلاصه که یه مدرسه معرفی کرد گفت برید ببینید تحویلتون میگیره یا نه. خیلیم از اداره دور نبود. با اسنپ رفتیم اونجا. مدرسه هیأت امنایی بود. حاجی عجب مدرسه ای بود. محوطه ش از کل ساختمون دانشگاهمون ( اگه دانشگاه حساب بشه. ) بزرگتره. رفتیم داخل دنبال اتاق مدیر پرسیدیم که راهنماییون کردن رفتیم داخل... اتاق مدیر نیست که. انگار اتاق مدیر عامل یه شرکتی بوده. سلام کردیم اینا. گفتیم برا کارورزی روز سه شنبه اومدیم اگه جا داشته باشین برامون. اولش تحویلمون نگرفت و گفت من کارورزی نمیگیرم. بعد نمیدونم چطور شد که راجب رشته مون پرسید و اینا. گفت باشه مشکلی نیست. بعد گفت کُلِّ سال رو میخواین بیاین ؟ گفتیم هرچی شما بگین. گفت یه هفته در میون بیاین. یعنی خیلی واضح به ما گفت که " نمیخوام ببینمتون ". علی ای حال برگشتیم تا اداره نامه ی ابلاغ رو چندجا مهر و امضا و شماره کردیم که حراست به تیپ اون دوتا دوستم گیر داد ولی من تیپم مشکلی نداشت. دوباره برگشتیم تا همون مدرسه ابلاغ رو به مدیر دادیم و گفت سه شنبه هفت و نیم صبح اینجا باشین. دیگه ما تصمیم گرفتیم روز اول که بریم یه جعبه شیرینی توپ برداریم بهش بدیم تا شاید یکم تو دلش بشینیم. این اتفاق ها که میگم از ساعت 8 صبح تا 1 ظهر رخ داد و پر از فراز و نشیب های احساسی و حس اینکه " چرا این رشته رو انتخاب کردم. " و خستگی، بلاتکلیفی، سوال های بی جواب و ... بود. خداروشکر افتادیم تو یه مدرسه ی توپ حداقل. هرچند اینجوری برا من خیلی بده. منی که افسرده م :) اونجا افسرده تر میشم.
اوووو چقد به خودم فشار اوردم تا اینهمه بنویسم. قبلاً چقد حوصله داشتم پستهای چند صفحه ای مینوشتم :) از خوابگاه هم بگم. کلی حرف راجب اتاق هست. یه نکته ی مثبت که هست اینه که دیگه ناله نمیکنیم از کمبود ها و افتضاحات... و اینکه پسر... آدم میاد تو خوابگاه گی میشه 😐 از بس بچه ی خوشگل مشگل ریخته... تا حالا نشده حاجی. تا حالا نشده بود... ولی خب فک کنم قراره حسابی زحمت بکشیم.
دعا کنیم همینجوری حضوری بمونه :)