مهمترین عادتی که باید در خود پرورش بدیم، اسمش " كِتْمان " هست. یعنی نگفتن. اگه تونستی چیزی رو قبل محقق شدنش نگی موفق شدی.

امروز روز بیست و دوم " مسیر تا پزشکی " من هست. هنوز تا این ساعت شروع نکردم ولی کم کم دیگه دارم میرم شروع کنم ان شاءالله. دوباره قهوه ی خونم پایین اومده و احتمالاً باید قهوه درست کنم امروز یا فردا. مشکل اینه که قهوه ای که درست میکنم رو همه میخورن. یعنی فک کن یکی از داداشام که در اتاق هم رو خودش بسته، بوی قهوه به مشام قدرتمندش ( اینجا یک فحش استعاری یا مجازی هست. ) میرسه و یهو کنارم ظاهر میشه. چند وخ پیش که قهوه درست کرده بودم دیگه آخریناش بود دله داشت خالی میشد و من شاکی شدم. که در حرکتی کاملاً غیرحرفه ای و زشت و ناپسند و غیر انسانی همون لحظه که من شاکی شدم یک نفر از اعضای خانواده ی محترم رفت و سه فنجان پشت سر هم خورد. این تنها یک درصد از فعالیتهای خونوادمه که باعث کاشت مرض تو قلب و روحم شده. اصلاً زشته یه جوون بیست ساله با خونوادش زندگی کنه دیگه ولی حیف که وضع مادی اجازه نمیده حتی اتاق جدا داشته باشم.

اینا هیچ. جنگ روانیِ فرسایشی که یه ساله علیه من راه انداختن رو ندیدین. من ذهنم کم مشکل داشت اینا هم جنگ روانی فرسایشی راه انداختن دیگه... باید درون منو ببینین. داره اتفاقی مثل " انحلال جماهیر متحد شوروی " رخ میده. هر تیکه ی روحم داره کم کم اعلام استقلال میکنه برا خودش. هر عضو بدنم هم داره اعلام استقلال میکنه. دارم از درون تحلیل میشم. زنده زنده. حتی تو خوابم نمیتونم از آثارش فرار کنم و یه نفس راحتی بکشم. چند وقت پیش تو خواب دیدم که زنده م اما بدنم نصفه نیمه تجزیه شده. با این حال اما؛ آیا دست برداشتم ؟

سالی که گذشت تو یه سال هم بزرگترین ضربه های عاطفی عمرم رو خوردم. هم بزرگترین ضربه های روحی رو. هم از ده متری با کله رو بتن اومدم پایین. چهار عمل جراحی انجام دادم. کله ی خرد شده ی خودمو دیدم. میخ های کوبیده شده تو مغز استخون دستم رو دیدم. جسد خودمو از بیرون دیدم که درحال جنگیدن برا زنده موندن بوده. آبروم پیش پدرم رفت. با پدرم به مشکل خوردم طوری که الآن فقط همزیستی نیمه مسالمت آمیز داریم. طعم تلخ افسردگی رو چشیدم. همون افسردگی هایی که آدم میکشن. باور کنید آدم میکشن اون نوع افسردگی ها. طعم تلخ اضطراب و ترس رو چشیدم. اضطرابی که تنهاییمو ازم گرفت. حتی تو خواب. اضطرابی که حتی تو حمام هم با من بود. یه اضطرابی تجربه کردم که منو از بودن تو هر جایی محروم کرد. حتی از آدما هم میترسیدم. فکرشو بکن یه نفر به من نگا میکرد فک میکردم الانه که به من حمله کنه. درحالیکه اون در واقع نگام نمیکنه. فقط من میدیدم که نگام میکنه. شاید طعم مرض سایکوز رو چشیدم. توهم های دیداری، شنیداری، بویایی همه رو تجربه کردم. در بعد متافیزیکی هم یه جنی پدرمو در اورد ( توضیح روانپزشکی دارم براش ولی فععکک نکنم روانپزشکی باشه. ) و و و اینا رو گفتم که چی ؟

آیا دست برداشتم ؟ مگه یه پسر تو سن خودم دیگه چه چیزایی میخواد تجربه کنه تا دست برداره ؟

من دست برنداشتم، و با زخمی باز و پایی لنگ لنگان دارم به سمت هدفام پیش میرم و الحمدلله.

یه صلوات هم بفرستین چشمم نزنین.

بسم الله الذي لا يضر مع اسمه شيء

الهم صل علی محمد و آل محمد