کمی حرف
در این شهر، در هر مجلسی برم بشینم هرکسی کنارم باشه این سوالو ازم میپرسه " چشمت چی شد ؟ " و این به شدت ناراحتم میکنه. تمام تلاشمو میکنم که با خونسردی تمام و به خوبی جوابشون بدم و بگم که " خبری ازش نشد. " اما؛ فقط خدا میدونه اون لحظات من چی میکشم. یا مثلاً صبح امروز که بیدار شدم... وارد حیاط که شدم مادرم اونجا بود مستقیم اومد سمتم و بازم همین سوال رو پرسید. خب مادر تو میدونی اگه خبری بشه بهت میگم. قبلاً جرقه های نور میدیدم هر از گاهی ولی خب معلوم نیست مال بهبود یافتن عصب این چشمه یا خراب شدن شبکیه ی اون یکی چشم. اصلاً وقتی کسی یادم نمیندازه یادم میره با اون یکی چشمم نمیبینم. وقتی هی یادم میندازن کاملاً حسش میکنم که من... هعی
ولی با همه ی اینها ان شاءالله که چشمم هم درست بشه. امیدم به خداست. قُل لَن يُصيبَنا الا ما كَتَبَ اللهُ لَنا
باید سعی کنیم بابت آینده نگران نباشیم. این نگرانی بعضی وقتها شاید وزنش نزدیک وزن کفر بشه. اصلاً نگرانی در اصل هیچ معنی نمیده اگه به خداوند متعال، خداوند توانا بر همه چیز ایمان داشته باشیم. چند روز پیش یه حساب کتابی کردم دیدم اگه ماه آینده وام هم بگیرم بازم احتمالاً نمیتونم گوشی مدنظرمو بخرم. مادرم گفت پس ماه آینده نمیتونی بخری ؟ گفتم " الله كَريم "خداوند بخشنده ست. و بازهم باید بگیم قُل لَن يُصيبَنا الا ما كَتَبَ اللهُ لَنا و بگیم لا حَولَ وَ لا قُوَّةَ الا بِالله همچنین یه قانونی هست. میگه که شما چرا فکر میکنی خدا ماه آینده گوشیو بهت نمیرسونه ؟ اگه اینطور فکر کنی به خاطر سوء ظنی که به خدا داشتی شاید این گوشیو بهت نرسونه. چرا فکر نمیکنی که خدا ماه آینده گوشیو بهت میرسونه ؟ من دارم اینطور فکر میکنم و منتظر معجزه ی الهی نشستم :) البته خودمم دست به کارم در حد امکان.
حارِث مردی است که بسیار تلاش میکند.