دیشب اوضاع طبیعی نبود. البته اینو الآن فهمیدم. دیشب خواب یه دختری رو دیدم که جن بود. ( خیلی وقته این جن خانوم دنبال منه. یه بار به شکل دختر میبینمش یه بار پیرزن ترسناک یه بار سایه... بیخیال. ) از خواب پریدم و احساس وحشتی وجودم رو گرفته بود. تا خواستم به خودم بیام یکمی خودمو آروم کنم و بخوابم حس عجیبی گرفتم. نمیدونم فکر میکنم اول از پاهام شروع شد بعد... خلاصه که بیشتر توی شکم و سینه م احساسش کردم یه سنگینی خاصی بود. نه دلپیچه بود نه حالت تهوع نه تنگی نفس فقط... انگار یه چیزی روی سینه م سنگینی میکرد. انگار یه نفر روی سینه م نشسته بود و بین سینه و شکمم هی جا به جا میشد. هر حالتی گرفتم همون احساس بود و عوض نشد. خیلی طول کشید تا تونستم دوباره بخوابم اما؛ قسمت عجیب داستان از اونجا شروع میشه که مادرم تعریف کرد دیشب، نصف شبی یه نفر در اتاق رو میزنه. مادرم میگه " کیه ؟ " و تنها صدایی که میشنوه صدای یه دختره که بهش میگه " بیا بیا... " ما دختری تو خونه نداریم :)

دیگه نباید تو این خونه تنها موند...