یه چیزی روی قلبم سنگینی میکنه که حتی نمیزاره نفس بکشم... کاش امسال بتونم برم کربلا... شاید اونجا یکمی با امامم صحبت کنم و آروم بشم. شایدم دعا کنه برام و حلش کنه... بعید نیست.

من همینجا تو خونه وقتایی که پیش خودم قرآنو باز میکنم و کمی میخونم سبک تر میشم. دستامو میبرم بالا و دعا میکنم که دیگه خیلی سبک میشم. چه برسه به اونجا تو کربلا :)

دغدغه های دوست همسن خودمو که نگا میکنم با خودم فکر میکنم که چقدر اینا روانشون سالمه... یعنی فکرشو بکن بهم پیام میده میگه ایموجی جدید اومده دیدیش ؟ O_O ببخشید جدی میگی ؟ ینی باورم نمیشه واقعاً... ولی خب منم وضع بابام مث خودش خوب بود شاید همینقد مشنگ میشدم. طرف سه تا گوشی داره که دوتاش بروزه از جمله آیفون... ماشین داره به نام خودش برا ازدواج هم مشکل خونه و ماشین و پول و اینا نداره بعد وقتی میخواد حرف بزنه میگه من بدبخت ترین موجود دنیام... بابا ولم کن. من هنوز جرعت نکردم بگم که من بدبختم بعد تو...

خدایا شکرت بابت تمام نعمت هایی که دادی و میدی. خدایی کلی نعمت خدا به من داده که اگه برا کوچکترینشون از صبح تا شب بشینم شکر بگم دینمو ادا نکردم. و یه نعمت تریلیاردی هم به من داده :) احتمال فلج شدنم بالای 90 95 درصد بود ولی به شکل عجیبی فلج نشدم. این هیچ... احتمال مرگم بالای 80 درصد بود و با اینکه روحم از بدنم جدا شده و وارد تونل مرگ شدم اما به زندگی برگشتم :) و اینکه بعد اون ضربه جای من الآن میتونست تو بیمارستان های سایکیاتریک باشه...

کربلا رو تا الآن یه بار رفتم. فک کنم دو سال پیش بود یا 17 سالم بود. اونموقع سختیایی که تو این یه سال اخیر کشیدم رو نکشیده بودم که گرما و شرجی داشت جونمو میگرفت 😂 جنازمو با گاری اوردن بیرون... روی بلوار جاده نشسته بودم منتظر نمیدونم چی بودم ماشینا هم با سرعت رد میشدن که خوابم برد داشتم میفتادم جلو یه ماشینی... یادش بخیر... بعدش برگشتیم خونه... از مرز چذابه تا خونه ی ما حداکثر چهل دقیقه راهه... همینکه سوار ماشین شدم دیگه نفهمیدم چی شد تا خودمو دم در خونه پیدا کردم. گوشیمو روشن کردم تلفنا رگباری... چخبره ؟ داییم بود. " نتیجه ی کنکورت چی شد ؟ " میگفتم وایسا نت بزارم اینترنت ندارم صبر نمیداد... با ترس و لرز اینترنت گذاشتم که برم نتایجو ببینم که ... :) قبول شدم اونم نه تو هر شهری... تو شهر شیراز... ( تا قبل این فک میکردم شیراز استانه 😂 ) درسته رشته ی مورد علاقم نبود ولی اصلاً وضع مالی خونواده امکان اون رشته رو نداره. ینی هنوز به خونه نرسیده بودم که بشارت فرستادن اهل بیت... قربونت برم حسین... الآن دیگه مث اون دوران بچه ی پاکی نیستم. هرکاری فکر کنی کردم. میترسم بدتر هم بشم... امیدوارم دفعه ی بعد که بیام بازم منو قبول کنید و بشارت های بزرگتری بهم بدین چون دفعه ی بعد، خیلی شکسته ترم. اونموقع که اومدم بچه بودم. دردی نداشتم حسین جان... درسته پاک نیستم ولی... فدات بشم.

یه خاطره ی دیگه هم تعریف کنم. تو صحن امام حسین علیه السلام بود فک کنم نشسته بودم که یه آقای جوانی اومد نشست پیشم. سلام علیک اینا با من گرم گرفت. ایرانی بود ولی مث من عرب نبود. خلاصه این آقا تو کشتی کار میکرد ( یکی از شغلای مورد علاقه م ) اما تو آشپزخونه ی کشتی کار میکرد این آغو... بهم گفت فلان دانشگاه آزمون استخدامی میگیره بری قبول میشی برو تو این کار حقوقش به دلاره بعد درستو ادامه میدی همزمان سریع ارتقا پیدا میکنی تا در اوج جوونی کاپیتان بشی و این حرفا خیلی خیلی دوس داشتم اینکارو کنم... ولی مث اینکه خدا نقشه های دیگه ای برا من داره. ( الآن دارم یه چی دیگه میخونم ولی ان شاءالله پزشکی رو برم. ) بعد یه نفر دیگه اومد کنارمون نشست عر.. زشی بود. مین تو کله ش منفجر شده و شهادت نصیبش نشده. عر.. زشی که شهید نمیشه خب حتی اگه بمیره. یعنی فک نکنم. بعد کله ش یه فرو رفتگی بدی داره ( فک کنم خبر نداره یه چیزی به اسم کرانیوتومی اومده امروزه. ) خلاصه اون موقع کل کل انتخابات مسعود آقا و اون *** بود که جوونه با این پیرمرد عر.. زشی بحثشون بالا میگیره کنار دستم منم یهو همون موقع خوابم میبره سرجام... چشامو باز میکنم میبینم یکی دو ساعت گذشته، اون پسر جوونه هم پا شده میخواد بره دیگه. دید بیدار شدم با من خداحافظی کرد و رفت تا امروز هم دیگه ندیدمش.

بیخیال... من که میدونم خدا برام درستش میکنه به بهترین شکل :) پولدارتر از اونچه هرکسی فکر میکنه میشم