تا حالا دکتر بهت گفته "نمیشه کاریش کرد." "خیلی دیر اومدین." "جبران پذیر نیست." ؟

اگه نه پس بی معرفتی نکن و خداتو خیلی شکر کن. منم با وجود شنیدن اینا ولی خدا رو شکر میکنم. هر بار که میبینم سر پا ایستادم. راه میرم. نیازهامو خودم برطرف میکنم. خدا رو شکر میکنم. چون وابستگی برای انجام کوچکترین کارا رو بدجور تجربه کردم. اینکه نتونم بدون کمک بشینم. نتونم بدون کمک سرپا بأیستم رو بدجور تجربه کردم. اینکه برای راه رفتن باید یه نفر بغلم کرده باشه نیفتم و یه نفر دیگه درن هامو پشت سرم بیاره تجربه کردم. فقط اینا ؟

هر بار بدون مشکل غذا میخورم باید خدامو شکر کنم. چون دورانی گذشت که یه لقمه فقط یه لقمه میخوردم، احساس سیری میکردم. نیم ساعت بعد حمله ی شدید گرسنگی میومد در عرض دو سه ثانیه حالم به هم میریخت و اگه مادرم همراهم نبود خدا میدونه چه بلاهایی سرم میومد. تازه به اینجا هم بسنده نمیکرد. دو سه لقمه میخوردم یکم بعدش حالت تهوع بد میگرفتم و هرچی خورده بودم با صفرا و اسید معده بالا میوردم.

هر بار یادم میاد هنوز دارم میبینم و هر دو چشممو ازم نگرفتن هم باید خدامو خیلی شکر کنم.

هر بار از دستم بدون درد استفاده میکنم.

و اصلاً هر بار یادم بیاد هنوز زنده م :) برای اطرافیانم من عملاً از چنگ مرگ نجات پیدا کردم.

فقط یه چیز... قلبم مُرد. و مدتهاست بدون قلب زندگی میکنم. و فکر میکنم این برای من امن تر و البته در آینده موفقیت های بیشتری نصیبم خواهد کرد.